جدیدترین خبر هرروزه ام تو دانشگاه اینک
فاطمه رو هرروز ک میبینم رو ی نفر کراش زده![]()
فقطم کراش میزنه ها اسمشو و...اینارو هم نمیدونه بچم ![]()
ی روز موقع برگشت ب خوابگاه دونفر از کنارمون رد شدن
فاطمه غش و ضعف کرد از رو مسخره بازی و با دستش پیرهن مشکی و نشون داد
گف واااااای لبخند این کراش من دیدیش؟
گفتم ن والا اصن حواسم نبود
گف بابا دیدیش حتما فلان جا بود از جلوت رد شد ندیدیش؟
هی ادرس میداد میگفتم بابا واقا یادم نیس ![]()
دیگ ناامید شد ی چن تا ب شوخی فحش داد گف تو هیچ وقت پسرارو نمیبینی
خلاصه اون روز تموم شد
شب روز بعد خیلی یهوویی بحث انجمن شد منم گفتم فلانی مسیول شه و اینم عکسشه و...
نشان دادن عکس همانا و قیافه متعجب فاطمه همانا![]()
گف وااااای این همون لباس مشکی اس ک نشونت دادم واای ینی تو سه ترم میشناسیش
و الان من باید بفهمم
هی میگف و میخندید و حرص میخورد و مسخره بازی در میاورذ![]()
بهش گفتم اره میشناسمش تو اون مسابقه ک شرکت کردم و قضیه انجمن
خودش بهم پیام داد و...
از همونجا میشناسمش و میشناستم و سلام میکنه حتی و...،
اون شب کلی خندیدم سر این حرفا
+ کلا ی وضع باحالیه جو کارشناسی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی