خرید بک لینک

جدیدترین خبر هرروزه ام تو دانشگاه اینک

فاطمه رو هرروز ک میبینم رو ی نفر کراش زده

فقطم کراش میزنه ها اسمشو و...اینارو هم نمیدونه بچم

ی روز موقع برگشت ب خوابگاه دونفر از کنارمون رد شدن

فاطمه غش و ضعف کرد از رو مسخره بازی و با دستش پیرهن مشکی و نشون داد

گف واااااای لبخند این کراش من دیدیش؟

گفتم ن والا اصن حواسم نبود

گف بابا دیدیش حتما فلان جا بود از جلوت رد شد ندیدیش؟

هی ادرس میداد میگفتم بابا واقا یادم نیس

دیگ ناامید شد ی چن تا ب شوخی فحش داد گف تو هیچ وقت پسرارو نمیبینی

خلاصه اون روز تموم شد

شب روز بعد خیلی یهوویی بحث انجمن شد منم گفتم فلانی مسیول شه و اینم عکسشه و...

نشان دادن عکس همانا و قیافه متعجب فاطمه همانا

گف وااااای این همون لباس مشکی اس ک نشونت دادم واای ینی تو سه ترم میشناسیش

و الان من باید بفهمم

هی میگف و میخندید و حرص میخورد و مسخره بازی در میاورذ

بهش گفتم اره میشناسمش تو اون مسابقه ک شرکت کردم و قضیه انجمن

خودش بهم پیام داد و...

از همونجا میشناسمش و میشناستم و سلام میکنه حتی و...،

اون شب کلی خندیدم سر این حرفا

+ کلا ی وضع باحالیه جو کارشناسی

برچسب: نویسنده: مهتاب رفیعی تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 22:04

صفحه بندی