خرید بک لینک

خلاصه اینکه به فاطمه گفتم نه

و برا همین ی روز حضوری از جلوم سبز شد

خب راستش اگ نگم از استرس داشتم میمردم دروغ گفتم

و بطور مسخره طوری از استرس و ندونستن خندم گرفته بود

و بزور خودمو کنترل میکردم

نمیدونستم دقیقا باید کجا رو نگاه کنم

شروع کرد ب حرف زدن سلام علیک خوبید و ....ببخشید مزاحم شدم و..

فک کنم ی ده باری گف ببخشید وقتتون و گرفتم و...

بی مقدمه گف من همش میومدم کتابخونه شمارو میدیدم

از رفتارومنش و ... نمیدونم چی و چی و.شما ...خوشم اومد

میشه شماره یا ای دی یا .. بدین تا یکم بیشتر باهم اشنا شیم؟

(همون موقع چشم خورد ب دستش دستش داش از استرس میلرزید خیلی بد میلرزید)

فقط گفتم ببخشید اما من ن اینستا دارم ن تلگرام ن واتساپ و...

نمیدونم باور کرد یا ن اما خب راستشو میگفتم دقیقا یادم نمیاد چی گفتم

فقط میدونم ی چی تو این مایه ها گفتم

ببخشید اما نمیدونم چ جوری بگم ولی علاقه ای ب اینجور رابطه ها ندارم

تنهایی رو ترجیح میدم حداقل الان

ن فقط شما هرکیم تو دانشگاه بیاد حرفم اینه

بازم گفت اما من بازم گفتم ن

معذرت خواست رف

+الان بیشتر از قبل حالا هی تو دانشگاه میبینمش :/

امروز اومد کتابخونه زدم بیرون نمیدونم ترجیح میدم خیلی باهاش چش تو چش نشم

برچسب: نویسنده: مهتاب رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:34

صفحه بندی