خرید بک لینک

یکی از چیزایی که با کار کردن تو کتابخونه اتفاق افتاد

اینکه اکثر بچه های دانشگاه و میشناسیم

حداقل اونایی که میان کتابخونه

خلاصه این کتابخونه هم باعث اشنایی فاطمه با اقا ناصر شد

نمیدونم هم خوشحالم هم ناراحت

ناراحت که ن بیشتر نگران

بچه های ارشد معدن کلا ی روزای خاص اکیبی یهو میریختن تو کتابخونه

ی چن باری هم ب بهونه کمک و ... هم از من هم از فاطمه اطلاعات کشیدن

حالا ماهم از هیچی خبر نداریم نگو که نامردا از قبل نقشه کشیده بودن

بعد چن هفته یهو یکیشون اومد و ب فاطمه پیشنهاد داد

اونم قبول کرد و خلاصه باهم ان

بعدش اقا ناصر بالاخره گفتن ک اقای اسکندری

که دوست صمیمیشونن و هی میان کتابخونه

میخوان به من پیشنهاد بدن و ولی روشون نمیشه و.....

چون کلا هیچ وقت با کسی دوست نبوده و نمیدونه چیکارکنه برا همین به فاطمه

گفته تا ب من بگه

......

برچسب: نویسنده: مهتاب رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:34

صفحه بندی