خرید بک لینک

طبق قرار همیشگی ی روز در میون زنگ میزنم به غ*

سعی میکنم خودمو بهش نزدیک کنم

و بگم بیشتر از هرکسی روی این کره خاکی دوست دارم :)

سعی میکنم نقش ی دوست خوب براش داشته باشم تا ی خواهر

اون روز که زنگ زنگ با حالت غر و ناراحتی گفتم

ی بارم زنگ نزنیا بگی ابجی جونم تو شهر غریب چیکار میکنه

حالش خوبه ی زنگ بزنم و...

اونم میگف خب زنگ میزنی منم میدونم زنگ میزنی نمیزنم

خلاصه یکم حرف زدیم و قطع کردیم

چن ثانیه بیشتر نگذشته بودم که زنگ زد

گفتم چیشده چیزی میخوای

خندید گف نه زنگ زدم ببینم ابجی جونم خوبه یا نه

+اخه نباید قربونش برم؟ :)

++میشه مراقبش باشی؟ نذار گم بشه... نذار ازممون دور شه دیگ طاقتشو ندارم :):

برچسب: نویسنده: مهتاب رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:34

صفحه بندی