طبق قرار همیشگی ی روز در میون زنگ میزنم به غ*
سعی میکنم خودمو بهش نزدیک کنم
و بگم بیشتر از هرکسی روی این کره خاکی دوست دارم :)
سعی میکنم نقش ی دوست خوب براش داشته باشم تا ی خواهر
اون روز که زنگ زنگ با حالت غر و ناراحتی گفتم
ی بارم زنگ نزنیا بگی ابجی جونم تو شهر غریب چیکار میکنه
حالش خوبه ی زنگ بزنم و...
اونم میگف خب زنگ میزنی منم میدونم زنگ میزنی نمیزنم
خلاصه یکم حرف زدیم و قطع کردیم
چن ثانیه بیشتر نگذشته بودم که زنگ زد
گفتم چیشده چیزی میخوای
خندید گف نه زنگ زدم ببینم ابجی جونم خوبه یا نه
+اخه نباید قربونش برم؟ :)
++میشه مراقبش باشی؟ نذار گم بشه... نذار ازممون دور شه دیگ طاقتشو ندارم :):
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی