خرید بک لینک

همش سه شنبه ها ب طور عجیب خواب میمونم

ولیی خب زود اماده میشم و با فاطمه پیاده میریم سمت دانشگاه

دیروز هم مث هر سه شنبه خواب موندم

زودی اماده شدم و شیش تا از اون کلوچه های مامان پز و گرفتم و رفتیم سمت دانشگاه

تا توراه بخوریم قبل کلاس

تو کوچه طولانی با دیوارای نقاشی شده با اسپری

همیشه ی دسته پسر دبیرستانی شیطون

سر صب رژه میرن و ی ذره شیطنت میکنن اون روزم طبق معمول پسر همیشگی

با صدای گرفته و کلفت دوران بلوغ با داررودستش بودن

از دور میدیدم که منو نگا میکنه و میخنده

ریز ریز اومد سمتم گف ی دونه بردارم از کلوچه هات

وقتی گفتم اره حتما یکم جا خورد انگار توقع نداش

دوستاشم خندیدن گفتن نامرد تنهایی میخوری

ی دوست دیگشم اومد قبل اینک بگه گفتم بردار برا خودت بقیشم بده دوستات

فک نمیکرداینجوری بگم

تشکر کردن و رفتن

اون روز صب پر از حس قشنگ بودم :)

با دیدن اونا دلم برای غ* تنگ شد گودزیلای هشتادی مهربونم :)

برچسب: نویسنده: مهتاب رفیعی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:34

صفحه بندی