امروز یهو ی پیرزن اومد
میخواس بلند شه بره
سریع دستشو گرفتم قلبم ی جوری شد
هر قدمی ک باهاش برمیداشتم
بغض میکردم :)
تا اینک تا کسی من با پیرزنی ک اصلا نمیشناختم میدید
میگف کیه مامان بزرگته؟
گلوله های اشکی در جا خفه میشد
سعی میکردم اروم باشم
برچسب:
نویسنده: مهتاب رفیعی