خرید بک لینک

امروز یهو ی پیرزن اومد

میخواس بلند شه بره

سریع دستشو گرفتم قلبم ی جوری شد

هر قدمی ک باهاش برمیداشتم

بغض میکردم :)

تا اینک تا کسی من با پیرزنی ک اصلا نمیشناختم میدید

میگف کیه مامان بزرگته؟

گلوله های اشکی در جا خفه میشد

سعی میکردم اروم باشم

برچسب: نویسنده: مهتاب رفیعی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 0:51

صفحه بندی