عروسی
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
خب بذارین انقد یاد ادمایی ک نیستن نکنیمیکم یادی کنیم از شبی که گذشتاوهومعروسی کمال بالاخره کمالم قاطی خروسا شد ^^کمال و ندا :)انقد شیطنت کردیم با بچه هاکلی جیغ و دس زدیمجای تموم بلد نبودن رقصانقد جیغ
هدیه یهویی
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
داشتم برا مرغ و خروسا نون خورد میکردمیهو غ* اومد رفته بود بیرون توراه برگشت از کارشرفته دوتا کیف خریدهیکی برا خودش یکی منالهیی من دورت بگردم که انقد مهربومونیاز خوشحالی بغلش کردم و بوسیدمش :) +مراقبش
ی روز دیگ...
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
راسیبی دیروز دفاع ط* بودبالاخره ارشدشم تموم شد و راحت شداخر سال ازمون دکتری دارهاگگگ قبوووول شه عااالیییی میشهبرات بهترینا رو میخوام :)پذی شب انقد استرس داش مامان اینا یهو تصمیم گرفتنبرخلاف نظر ط*ک می
ی صبح دیگ ی صدایی توی گوشم میگه ثانیه های تو داره میره امروز و زندگی کن فردا دیگ دیره....
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
الان اماده شدموسیله هامم جم کردم و منتظرم عاقاهه زنگ بزنه و راه بیافتمدوبارع جادهاونم از نوع برفی ^__^ +ترم جدید ترم چهارم++باپرم نمیشه انقد زود میگذره همه چیاین ترم بخیر بگذرونبا استاد میرزایی با است
برسد ب لعیا گیانم :)
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
لعیا اگ گذرت ب اینجا خورد از خودت خبر بذارنگرانتم دختروبتم ک غیب شده بازایمیلم ک جواب ندادی امیدوارم حالت خوب باشه :)
برف برف برف میباره...
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
امروز صب انقد زود امادهشدم در عرض پنج دقیقهکه برسم ب سرویسزود مسواک زدم وکاپشن سفیدمو و با مقنعه پوشیدمو زدم بیرونهوا انقد گرم بود خصوصا داخل کتابخونهک مث پاندایی بودم ک وسط کویر گیر کرده :/در این حد گرم بود داخل کاپشنم همچنان برفا هم بودن و اب نشدن +باز ی اهنگ اومد تو ذهنم زدم عنوان :/
اولین روز
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
روز اول دانشگاهکلاس پشت کلاسهمه برگذار شد همه استادا تا میتونستن نگهمون داشتنی سردرد زشتی دارم -_-و جالبیش این این ترم با خیلی نمکای دانشکدمون هم کلاسم -_^ #شروع ترم چهار+انگار همین دیروز بود تازه اومدم و ی ترمکی بیش نبودم
برف
-
تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:51
خبر خوب این کهداره برررررررف میاد دوباره ^_____^ولی این سری دیگ باید بشینی میییفهمی؟ :( +دلم برف بازی و ادم برفی میخواد
شروع
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
اونقد که اینجا ننوشتم نیم ساعت تا بنویسم فقط زل زده بودم به صفحه سیستماز کجا بنویسم حالا؟از دانشگاه از اتفاقاش از توراه دانشگاه از خواب موندنامدل گرفتن امشببم؟هممم از جاهای قشنگ خیلی قشنگ :)بزن که بری
شیطونای مدرسه امیر کبیر
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
همش سه شنبه ها ب طور عجیب خواب میمونمولیی خب زود اماده میشم و با فاطمه پیاده میریم سمت دانشگاهدیروز هم مث هر سه شنبه خواب موندمزودی اماده شدم و شیش تا از اون کلوچه های مامان پز و گرفتم و رفتیم سمت دان
گودزیلای مهربون من :)
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
طبق قرار همیشگی ی روز در میون زنگ میزنم به غ*سعی میکنم خودمو بهش نزدیک کنمو بگم بیشتر از هرکسی روی این کره خاکی دوست دارم :)سعی میکنم نقش ی دوست خوب براش داشته باشم تا ی خواهراون روز که زنگ زنگ با حال
قسمت اول ...
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
یکی از چیزایی که با کار کردن تو کتابخونه اتفاق افتاداینکه اکثر بچه های دانشگاه و میشناسیمحداقل اونایی که میان کتابخونهخلاصه این کتابخونه هم باعث اشنایی فاطمه با اقا ناصر شدنمیدونم هم خوشحالم هم ناراحت
قسمت دوم...
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
خلاصه اینکه به فاطمه گفتم نهو برا همین ی روز حضوری از جلوم سبز شدخب راستش اگ نگم از استرس داشتم میمردم دروغ گفتم و بطور مسخره طوری از استرس و ندونستن خندم گرفته بود و بزور خودمو کنترل میکردمنمیدونستم
بیرون
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
فردا بچه ها میخوان برن بیرون غذا بخورن باید هرطور شده نرمدلیشو فقط خودم میدونمامیدوارم تا فردا ی بهونه برا نرفتن پیدا کنم :)
الزایمر
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:34
تو دانشگاه کلی اتفاق میافته اما خب بعدش یادم میرهنمیدونم بخاطر زیاد فکردن یا حواسپرتی یا اینک دارم پیر میشم
ماکسیم
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
امروز فاطمه اشتباهی جای پنج تومن پنجاه تومن ماکسیمشو شارژ کرد :|خلاصه ک ی اوضاع اسفناکی بود
کتابخونه
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
خبب ی چی دیگ ک باید ثبت میشد اینکاین ترمم برای کار دانشجویی تو کتابخونه مثل ترم پیش استخدام شدمبسی از بابت این موضوع خرسندماصن میدونی ی جای عجیب باحالی برام همیشه ارزو داشتمنیمه وقت تو کتابفروشی کار ک
رمز
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
شماهم تو دانشگاه از این کارا میکردید ک رو بعضیا اسم رمزی میذاشتید بین خودتون و دوستاتون؟من و فاطمه ک اینطوریمالبته تو دانشگاه دوتایی باهم چیا ک نمیگیم و اروم اروم از شیطنت نمیخندیمالبتههه مسخره کردن ت
مشهدی
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
جدیدترین خبر هرروزه ام تو دانشگاه اینکفاطمه رو هرروز ک میبینم رو ی نفر کراش زدهفقطم کراش میزنه ها اسمشو و...اینارو هم نمیدونه بچم ی روز موقع برگشت ب خوابگاه دونفر از کنارمون رد شدنفاطمه غش و ضعف کرد ا
دلتنگی
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:04
5 دقیقه دیگ کلاسم شروع میشه و اومدم سایت دانشگاه تا فقط بنویسم بگم هستم اما این روزا انقد اتفاق افتاده که نمیدونم کی باید ثبت شون کنمدلم برای اینجا تنگ شده و امدم تا این سر دانشگاه تا فقط همین و بنویس